تبلیغات
روانشناسی و مشاوره - نکاتی در مورد بیخوابی
روانشناسی خودمانی - مشاوره خصوصی
دانلود رایگان تست روانشناسی شخصیت شناسی و تیپ شناسی

دانلود تست شخصیت شناسی

جهت دانلود تست شخصیت شناسی، ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید. لینک دانلود بلافاصله به ایمیل شما ارسال خواهد شد.
پس از پاسخگویی به تستها طبق توضیحات صفحه اول آن، تیپ شخصیتی شما مشخص می شود. مشخصات کامل هر تیپ را می توانید در لینک زیر مطالعه نمایید.




ایمیل
 


ورود مستقیم به سایت روان مشاور


















iran-sanaat.mihanblog.com
iran-sanaati.mihanblog.com
iran-sanaye.mihanblog.com


iranesanati.mihanblog.com
irane-sanati.mihanblog.com
iranesanaati.mihanblog.com
irane-sanaati.mihanblog.com
iranisanat.mihanblog.com


شوهر آن زن یا هر کس دیگر جایز نیست تنها توبه کنید و از کاری که کردید از خدای بزرگ عذرخواهی کنید امید آنکه خدای بزرگ توبه شما را بپذیرد. سلام سلام می خواستم بدونم اگه یه خانم در خواب با دیدن رویا دچار خروج مایع شود آیا باید غسل جنابت انجام داد؟متشکرم یگانه - تهران (16/6/86) معیار خروج منی است اگر رخ داده باشد غسل جنابت واجب است. ازدواج در کل چه عملی لواط گفته میشود منظورم اینه که اگه دخول پیدا نکنند و فقط تماس پوستی باشد باز هم لواط گفته میشود و فردی که این عمل را انجام داده با این حال که تماس پوستی بوده باز نمی تواند با خواهر مفعول ازدواج کند من همین مشکل رو دارم چون مال چند سال پیشه الان که میخوام با خواهر طرف ازدواج کنم تازه این موضوع رو فهمیدم ممنون میشم کمکم کنید علی - تهران (16/6/86)ت بلوغ اختلاف سال قمری با شمسی را در روز.ماه بیان کنید عبدالله عاصی - ایران-ایران (13/6/86) زمان قمری کمتر از شمسی است به همین جهت گردش سال قمری سریغ تر از شمسی است و شمار بیشتری از سال ها را به خود اختصاص داده است و معیار در بیان احکام شرعی سال های قمری است. ازدواج به نام خدا سلام های گرمم را به همه کارکنان فعال مجله ی خانواده ی سبز تفدیم می کنم. من پسری هستم که 22 سال دارم. می خواهم با یک دختر عمویم ازدواج کنم. مشکل من این است. که دختر عمویم فرزندی است. چیزی از پدر مارد واقعی اش نمی دانم. اصلا منظورم این است که خوب دقیق نمی دانم که روابط پدر و مادر واقعی این دختر چگونه بوده ؟ ولی ما دوتا خیلی همدیگر را دوست داریم. و نمی دانم که از نگاه شرعی ایا این ازدواج درست است یا خیر؟ خیلی ممنونم که درین مورد مرا راهنمای کنید. Mohammad Rahim - Quetta,Pakistan (12/6/86) لازم نیست درباره گذشته او تحقیق کنید اصل بر حلیت روابط والدین است. جنسی با سلام. اینجانب پس از انجام عمل جنسی باهمسرم پریود شدم. ایا غسل جنابت در همان لحظه واجب است یا باید صبر کنم پس از یک هفته که غسل حیض را انجام میدهم غسل جنابت را هم به جا بیاورم? الیکا شاهرودی - ایران- تهران (12/6/86) بعد از جنب شدن غسل جنابت جهت انجام عبادت واجب می شود و عسل جنابت وجوب فوری ندارد. سوال در مورد استمنا من 3 سال است که خود ارضاعی می کنم. بعد از انجام این عمل عذاب وجدان شدیدی می گیرم و کلی گریه میکنم. ولی هر بار که می خواهم ترک کنم نمی توانم. این مساله باعث شده است که افسردگی شدید بگیرم. در ضمن شرایط ازدواج را هم ندارم.ایا این عمل گناه کبیره است? لطفا رهنمایی کنید. سارا یساری - کرج (12/6/86) تردیدی در حرمت خودارضایی نیست اکنون ارضای جنسی در اسلام تنها از طریق نکاح دائم و موقت امکان پذیر است سعی کنید ازدواج دائم یا موقت کنید زیرا بر شما واجب است. دوستش دارم سلام .من دختری 17 ساله هستم مدت 1ساله با پسرداییم که دو سال از من کوچکتره دوست هستم.مامان اون با.بابای من رابطه ی جنسی داشته. ایا ازدواج من و اون در حالی که توسط ازمایش معلوم شود خواهر و برادر نیستیم مشکلی دارد.[ایاهمچین ازمایشی هست.].باتشکر ازتون می خوام جواب منو سریع بدین ازاده.م - ایران. زاهدان (12/6/86) ازدواج شما اشکال ندارد. سوال سلام.من یه دختر 21ساله هستم.مدتیه احساس میکنم از نظر ایمانی ضعیف شدم.در مورد مسایل جنسی خیلی زود تحریک میشم.قبلا اصلا اینطور نبودم.این موضوع خیلی ازارم میده.باید چه کنم? محمد ی - 0711 (12/6/86) شاید اقتضای سن شما کشش مسائل جنسی باشد و در مورد ایمان به خدا توکل کنید همین حالت شما بسیار پسندیده است که به فکر ایمان هستید. سوال شرعی در مورد مسائل حق الناس اگر کسی گناهی بسیار بزرگ مرتکب شده باشد که در استغفار در مورد آن مجبور باشد به صاحب حق رجوع کند و با این رجوع برای طلب رضایت از طرف احتمال داشته باشد که کشته شود برای رفع این حق الناس ار گردنش بایستی چه کار کند علی سالامون - ایران - اصفهان (12/6/86) حفظ جان از اوجب واجبات است و اگر خوف جان دارد باید از طرف صاحب حق صدقه بدهد و از طرف او استغفار کند. روزه ماه رمضان آیا می شود برای اینکه تمام روزه های ماه رمضان رابگیریم قرص بخوریم? احمدی - ایران-کرمان (11/6/86) چنانچه در روز قرص بخورید روزه صحیح نیست ولی اگر در شب قرص بخورید که عادت ماهانه نشوید گرفتن روزه درست است. خمس من یک دانش آموز هستم که پولهای عیدی ام و ... رو برای پس انداز گذاشتم بانک و الآن 2 سال میگذره من نمی دونستم که باید خمس بدهم یا نه . آیاخمس داره ? اگر 45000 تومان باشه تا الآن چقدر باید خمس بدهم عیدالله عاصی - ایران-ایران (11/6/86) چنانچه بالغ باشید و مبلغ هدیه نباشد خمس دارد. توضیح کلمات حیض - عده -باکره - استحاضه یعنی چه عبدالله عاصی - ایران- ایران (11/6/86) حیض:عادت ماهانه عده: مدتی که زن بعد از طلاق یا فوت شوهر باید صبر کند تا ازدواج کند. باکره:دختری که تجربه جنسی نکرده است. استحاضه:خونی که حیض و ناشی از زخم نباشد. برای مشاهده پیام های قبلی صفحه مورد نظرتان را انتخاب کنید: صفحه اول | آرشیو | تماس با ما | درباره ما | واحد آگهی مجله | اشتراک | توزیع | راهنمایی کلیه حقوق این سایت متعلق به مجله خانواده سبز می باشد. استفاده از مطالب و تصاویر تنها در صورت ذکر نام نشریه و نشانی www.ksabz.net مجاز می باشد. close زندگی یک دختر مطلقه حال نوشت 37 ... نویسنده : حوا - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٤ برای اولین بار که تنها میرفتم تهران و قرار نبود کسی بیاد دنبالم . همیشه یا خواهرم یا داداشام یا شوهر خواهرم و یا خواهر زادم که اونجا دانشجو هست می اومدن دنبالم . اما این بار همه اونها کار داشتن . دم آخر هم که زمین خانم گفت نمی آم . البته کمی آرامش داشتم آخه زنگ زده بودم به یکی از آشناهای قدیمی و در مورد نمایشگاه باهاش صحبت کردم و حداقلش مطمئن شدم که کلاهبرداری و کلاه گذاری نیست و انگار واقعا راستکی هست. اون آشنا هم یک اثر نقاشی ازش انتخاب شده بود . به هر حال رفتم . و کارم خدارو شکر بدون دردسر انجام شد . تمام یکشنبه را به عکاسی کردن پرداختم از خواهر گرامی و پسر و شوهرش . عکسهاشون خیلی قشنگ شدن . قراره واسشون درستشون کنم که واسه 25 بهمن که سالگرد عروسیشون هست چاپشون کنن . دوشنبه هم سری به انقلاب زدم . من عاشق انقلابم . کاش منم یک کتابفروشی داشتم !!!!!! بعد هم ترمینال و بای بای تهران . حالا برگشتم خونه با کلی فکر . با کلی کتاب که باید بخونم . با کلی کار . برام دعا کنید که موفق بشم و که بتونم . - بعضی ها پرسیده بودن چه طور عکسم به نمایشگاه لیون فرانسه راه پیدا کرده ؟ باید بگم که فراخوانش رو در مجله تندیس دیدم . به هر حال یکی از دوستان هنرمندم وقتی دوربین گرفتم بهم گفت : واسه تمام مسابقه ها و جشنواره ها و نمایشگاه ها عکس بفرست و شرکت کن . این دیگه نشه مثل نقاشیهات و .... و من شحاعت اینو کم کم پیدا کردم که عکس هامو نشون بدم و مثل نقاشی هام و تابلوهام دیگه زیر تختم قایمشون نکنم . من فهمیدم که وقتی عکس هام دیده بشن من بیشتر یاد می گیرم . - و اما امیر خان : اگه آدم هنوز وجود داشت من هرگز موفق نمی شدم که دوربین بخرم . من نمی تونستم عکاسی کنم . که بعد بخواد عکسم واسه جایی انتخاب بشه و اون بخواد واسش چرتکه بندازه . راستی گفتم آدم یه چیزی یادم اومد . چند وقت پیش همکارم خواهرم را دیدم که خواهرش با آدم همکار بود . بهم می گه خواهرش تعریف می کرده : آدم همیشه می شسته و حقوق خانمش رو جمع بندی می کرده که چند هست و باهاش می تونه چه کارا بکنه . در عرض 6 ماه چه قدر می شه و در طول سال چه قدر و اولیل فکر می کرده خودش فقط سنگ صبور آدم هست اما بعدا دیده نه بابا توی اداره همه از حقوق خانم آدم و برنامه های آدم خبر دارن . و جالب تر این بود برام که گفت : یک هفته بعد از طلاق به خواهر این خانم گفته : توی لیستها بگردید یک دختر شاغل متولد 65 واسم پیدا کنید . نمی دونم پرا این هارو به من می گفت به هر حال با بی تفاوتی نگاهش کردم و گفتم : امیدوارم خوشبخت بشه . - وا همچین آدمی روی خوشبختی رو نمی بینه که !!! - به هر حال من امیدوارم که خوشبخت بشه و همون طوری که من الان دارم طعم خوشبختی رو می چشم اونم بچشه . من نتونستم با اون بسازم اما شاید دیگرانی باشن که بتونن . و اما اون شروع کرد که : نه کدوم دختری می تونه با کسی زندگی کنه که اونو به خاطر پولش بخواد یا اینکه این قدر خسیس باشه یا این قدر شکاک باشه که ...... - ببخشید اما من دلم نمی خواد دیگه در این مورد صحبت کنم . با اجازتون من باید برم . با اجازه . راستش از این جور آدمها خوشم نمی آد حس می کنم پیش من که می آن این جوری می گن و احتمالا پیش اون که باشن در مورد من چیزهایی می گن . اما مهم نیست . شاید مطلقه بودن تنها یک خوبی داشته باشد و اون هم اینه که از تو آدم صبوری می سازد !!!!! comment نظرات (7) کلاس ضمن خدمت (حال نوشت 36) !!! نویسنده : حوا - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ - سلام . من برگشتم . اول ازتون تشکر کنم که در نبودم به خونم سر زدید و گلدونهامو آب دادید و خونمو گرد گیری کردید . به خاطر همه چیز ممنون . و اما براتون از کلاس ضمن خدمت بگم . گرچه از نظر امکانات رفاهی و خوابگاهی افتضاح بود . اما باید خدمتتون عرض کنم که نهایت تلاش به عمل اومد تا به همگیمان خوش بگذرد و چنین نیز شد . توی یک اتاق 14 نفره بودیم جز 4 نفر که از شهر های دیگه بودند بقیه با من همشهری بودیم . هر روز از ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر کلاس داشتیم . از اون جایی که کلاس ما با خوابگاه فاصله ای بس طولانی داشت و ما می بایست با ماشین بریم و بیاییم اتفاقات جالبی در این مسیر رخ می داد که خالی از لطف نبود . بعد از اون یک استراحت کوتاه و دوباره گشت در شهر آغاز می شد . در نهایت هم خسته باید به سلف می رفتیم و بعد از صرف غذا سری به سرویس های بهداشتی می زدیم که فرسنگها از ساختمان دور بودند و در طی مسیر قندیل می بستیم . بعد به اتاق بر می گشتیم و تا پاسی از شب خوش می گذراندیم و بعد سر هنوز به بالشت نرسیده به خواب رفته بودیم و چه قدر زود روزی دیگر آغاز می شد . یک شب به اتفاق همکاران محترم اسم و فامیل بازی کردیم و حسابی لذت بردیم و خندیدم . نمی دونم آیا شما هم بازی می کنید یا نه !!!! شبی دیگر به خاطرات در مورد انواع خاستگاری ها پرداخت . آخه از 14 نفر تنها 4 نفر ازدواج کرده بودند و رده سنی همکاران مجرد از 57 آغاز می شد تا 67 . برام جالب بود . از میوه فروش سر خیابان گرفته تا نانوا این طرف خیابان و مهندس و دکترهای پر افاده ای که مورد پسند واقع نشده بودند و هر کدام به دلایلی رد شده بودند . قبول دارم که در این میان کمی هم بی انصافی صورت گرفته بود به هر حال مرور خاطرات همکاران برایم جالب بود و مرا به فکر فرو برد به اینکه شاید بد نباشد خاطرات آنها را بنویسم . البته که نکات آموزنده ای در این میان وجود خواهدداشت . و اما من در این میان افسوس می خودم که ای کاش من نیز جواب خاستگارم را نداده بودم و به قول همکارم خاستگار را تو دیوار زده بودم . و آنها از خاطراتشون می گفتن و ناراحت بودند از خاستگارانشان و من افسوس می خورم که ای کاش جای آنها بودم . و اما این دوره با تمام خاطراتش با تمام خوبی ها و بدی هاش تمام شد . و من نیز در این میان مانند یک دختر مجرد حضور داشتم . نه یک دختر بیوه . شده بودم مثل جودی ابوت که کسی از هویت و زندگی اصلی اش خبر نداشت یا اگر داشت به رویش نیاوردند . و او را پذیرفتند . - یک خبر خوب : یکی از عکس هام برای یک نمایشگاه در فرانسه انتخاب شده است . و به همین دلیل من فردا عازم تهران هستم تا کارم را تحویل دهم . با خواهرم زمین به این سفر می روم و از آن جا که این هفته کلاسهایم تعطیل هست ( آخه شاگردهامو بردن اردو شلمچه ) تصمیم دارم با خواهرم تا آخر هفته تهران بمانیم و سری هم به استان البرز بزنیم . خواهش می کنم برام دعا کنید . راستش نمی دونم چرا این قدر نگرانم . - بعدا نوشت : امان از دست این خواهرهای من (ناراحت ) دیروز منو امیدوار کرده که باهام می آد . حالا امروز که می خواستم برم واسه بعداز ظهر بلیت بگیرم زنگ زده می گه نه این هفته کار دارم و نمی تونم بیام . حالا من باید تنها برم .خوب خدا با من است . اما راستش این دفعه اولی هست که می خوام برم کارمو واسه نمایشگاه تحویل بدم تا حالا قرارداد نبستم . و از همه مهمتر اینکه من تازه عکاسی رو شروع کردم و آن چنان اطلاعات فنی و تخصصی در این زمینه ندارم .. . . بهتره تمام نگرانی هامو کنار بزارم . من تنها توکل می کنم و از خودش کمک می خوام . به هر حال باید از یک جایی شروع کرد . حالا که زمین باهام نمی آد . بعید می دونم تا آخر هفته بمونم . پس احتمالا دوشنبه این جا باشم . البته بازم بستگی داره به اون جا !!! برام دعا کنید . comment نظرات (24) آیا مطلقه بودن سخت است؟؟؟!!!!!(پاسخ به یک سوال ) نویسنده : حوا - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ یکی از دوستان باهام درد و دل کردند و بعد پرسیدند مطلقه بودن سخته ؟؟!!! یک زن مطلقه توی اجتماع خیلی اذیت می شود ؟؟!!! و ازم خواستن بهشون جواب بدم . خوب من نمی دونم این دوست خوب چی می خوان بدونن ؟؟!!! من فقط می تونم از زندگی و تجربیات خودم بگم و بنویسم . - راستش از وقتی که جدا شدم خودم احساس کردم که دیگران انگار جور دیگری نگاهم می کنند !!! اما هنوز درک نکرده ام که این دید من است یا مشکل نگاه آنهاست !!! اما الان دیگر خودم را به بی خیالی زده ام . - وقتی توی جمعی نشستم صحبت از ازدواج و طلاق که می شود حس می کنم تمام مقصود ها من هستم در مورده منه که دارن قضاوت می کنن در مورد منه که دارن ترحم می کنن و یا ............ هر چیزی که در این زمینه بگویند به خودم می گیرم و ناراحت می شوم . - و اما هنگامی که بفهمند مطلقه هستی اگر جنس مخالف باشد یا از تو دوری می کند شدید یا بیش از اندازه دلش می خواهد به تو نزدیک شود و گاهی خیلی راحت می شنوی که می خواهد همراهت باشد . می خواهد بهت کمک کنه دیدت را مثبت کند و .. و ... و ... و ...... اما اگر خانم شوهر دار باشد سعی می کند فاصله اش را با تو رعایت کند و بیش از اندازه به تو نزدیک نشود مبادا که واگیر داشته باشد . وای از وقتی که شوهرش هم باشد . آن وقت است که ترس و نگرانی تمام وجودش را فرا می گیرد که مبادا تو قصد داری شوهرش را از چنگش در بیاوری . اگر مجرد باشد دیگران بهش تذکر می دهندکه زیاد با شما نشست و برخاست نداشته باشد چرا که برایش اصلا خوب نیست . مخصوصا اگر خانواده های پسر دار او را با یک زن مطلقه ببینند . ...... - اگر زیاد فعالیت کنی و بیرون بروی می گویند : خانمه می خواسته ول باشد و آزاد . مسئولیت پذیر نبوده است !!!! - وقتی جایی می روی گاه حس می کنی با ورودت همه به هم نگاه می کنند چشم و ابرو می پرانند یا در گوشی صحبت می کنند و به تو نگاه می کنند . یا اینکه کنارت می نشینند و سوال های چرند و حرص در آر می پرسن . و اما همه چیز به تو بستگی دارد . دوستی داشتم که عقد کرد و جدا شد . در تمام طول عقد با شوهرش رابطه داشت . بعد هم جدا شد . خیلی هم راحت بود . اصلا انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است . پس تمام این مسائل به خوده شما بر میگردد . اینکه شما چه طور برخورد کنی . امیدوارم نوشته هام کمکی کرده باشه بهتون . ----------------------------------------------------------------------- - پیوست : خدایا شکرت . به خاطر همه چیز ازت ممنونم . - بعدا نوشت : یک هفته نیستم . واسم توی یک شهر دیگه کلاس ضمن خدمت گذاشتن . مراقب خودتون باشید . این جا رو به خودتون می سپارم . comment نظرات (34) عکس های یک دختر مطلقه !!! نویسنده : حوا - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ می خوام چند تا از عکس هایی رو که گرفتم و عکاسی کردم و دوسشون دارم رو این جا بزارم تا ببینید . شاید کمی از غبار و سیاهی این جا کاسته بشه . متاسفم از اینکه تنها ناراحتی و غصه و غم واستون به ارمغان آوردم . گرچه عکس هام اصلا تعریفی نیستن . اما دلم کمی رنگ خواست . به دلیل اینکه حجم عکس ها زیاد بود و باز شدن وبلاگ با مشکل مواجه شده بود عکس هارو حذف کردم . comment نظرات (29) چشم هایم پف کرده است ( حال نوشت 35) . . . نویسنده : حوا - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ - به علت اینکه مدتها بی خواب بودم بعد از برگشت از سفر رخت خوابم را از روی تخت جمع کردمو انداختم روی زمین کنار بخاری یعنی بهتره بگم چسبیده به بخاری . خدارو شکر شبهایم آرامش دارم و راحت به خواب ناز می روم . خواب دوباره با چشم هایم آشتی کرده است و من از این نعمت خوب خداوند بهره مند شده ام . صبح هر وقت دلم بخواهد چشم هایم را باز می کنم . خورشید خانم وسط آسمان است . بعد از آنکه حسابی بدنم را کشیدم از جایم بلند می شوم. دست و صورتم را می شویم . یک چایی نیمه داغ برای خودم می ریزم و با چند دانه خرما راهی اتاقم می شوم . لب تابم را که بالای بالشتم است را روشن می کنم و چایی را می خورم . سر جایم دراز می کشم و وارد نت می شوم . وبلاگهایم را چک می کنم . کمی در مورد عکاسی مطلب می خوانم . وبلاگ بعضی از دوستانی که برایم نظر داده اند . گاه هم بعضی سوال هایم را سرچ می کنم . اینترنتم دائم قطع و وصل می شود . سیم تلفن اتصالی دارد و من هنوز فرصت نکزده ام تا آن را درست کنم . کلافه می شوم از نت خارج می شوم و لب تاب را خاموش می کنم . کتاب شاه عباس را از سمت چپ رخت خوابم بر می دارم و دوباره دراز می کشم و می خوانم . علاقه ای به کتابهای تاریخی ندارم اما از این کتاب خوشم آمده است و مرا جذب خود کرده است . البته به تاریخ علاقه دارم اما نه این که بنشینم کتاب تاریخی بخوانم و سال و ماه و اسم تمام شاها و سلسله ها را به خاطر بسپارم . 50 -60 صفحه ای که می خوانم خسته می شوم . کتاب را همان جا رها می کنم . از جایم بلند می شوم . به آشپزخانه می روم . با اینکه هیچ چیزی نمی خواهم اما در یخچال را باز می کنم و نگاهی به داخل آن می اندازم .و بعد در آن را می بندم و دوباره راهی اتاقم می شوم . نگاهم به کامواهایی که در گوشه اتاق ریخته ام می افتد . میل بافتنی را بر میدارم و چند رنگ را انتخاب می کنم می خواهم ببافم اما نمی دانم چه ؟؟!!! خوب بعد از کمی فکر تصمیم می گیرم یک کش مو خوشگل ببافم از اونا که خواهر زادم واسه خودش خریده بود . پس شروع می کنم . خوب نمی دونم چه قدر طول کشید اما بالاخره بافتمش . دور یک کش معمولی حلقه اش می کنم . خوشکل شد . اما عروسکش را یادم نمی آید چگونه بافته بود . باید یک بار دیگر نگاهش کنم . دلم ضعف می رود . می روم و ناهار می خورم . بعد وضو و نماز . در حین جمع کردن جانمازم با خدا هم حرف می زنم و دعا می کنم . دیگر حوصله بافتن ندارم . یک کتاب دیگر هم کنار تشکم است برش می گردانم نقد عکس . وای دلم هوای عکاسی می کند . کتاب را به دست می گیرم و شروع به خواندن میکنم . 30 صفحه بخوانم خسته می شوم . دوباره لب تاب را روشن می کنم و در وبلاگ ها وول می خورم . عکس نگاه می کنم برای عکاسی ایده پردازی می کنم و ...... خسته می شوم . اینترنت هم کسل کننده است مخصوصا با این سرعتی که من دارم . دوباره وقت نماز است . بعد از نماز کتاب شاه عباس را به دست می گیرم و شروع به خواندن می کنم و همان جا در رخت خوابم به خواب می روم و مامان چراغ اتاق را خاموش می کند . و من خواب می بینم . اما نه از ان خواب ها که فردایش احساس خستگی کنم . این بار به جای کابوس رویا می بینم . خواب های خوب . و گاه این قدر کوتاه هستند که حتی یادم هم نمی مانند . و باز طلوعی دیگر و آغاز یک روز جدید !!! و اما نمی دانم چرا چشم هایم پف کرده است ؟؟!!!! comment نظرات (18) انتخاب یک دختر مطلقه (حال نوشت34) !!! نویسنده : حوا - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ از هر چی مراقبت هست بدم می آد . به نظرم مزخرف ترین کار دنیاست !!! دلم می خواد از زیر مراقبت در برم . با افکارم دارم کلنجار می رم و دنبال راهی برای فرار می گردم که مدیر صدام می زنه . حوا خانم ! نگران می شوم انگار که هنگام ارتکاب جرم مچم را گرفته باشند !! شاید از چشمانم افکارم را خوانده است !!! - بله بفرمائید . - یک آقایی اومدن با شما کار دارند !!! چشمانم از خوشحالی برق می زند . خدا جونم مخلصیم ..... اما حالا این آقا کی هست ؟؟؟!!!! - ببخشید با من چی کار دارن ؟؟!!!! لبخند ملیحی روی لبهاشون بقش می بنده و می گن : می خواد در مورد طراحی ازتون سوال کنه . خدا خیرش بده که به موقع اومده . منم نیشم باز می شه و دندونای ردیفمو به رخ مدیر می کشم . توی راه چند تا از همکارا بهم می گن : حوا جان رژیم گرفتی ؟؟ خیلی جم و جور شدی ؟؟!!!! همراه با لبخند ذوق می کنم و جواب می دم : نه بابا من و رژیم ؟؟!! خدا از دهنتون بشنوه چه قدر شماها خوبید که به من روحیه می دید . شماها فوق العاده هستید . و همه می خندیم و من با یک لبخند دلنشین وارد اتاق مشاوره می شوم . مرد جوان قد بلند خوش هیکل کت و شلواری با یک قیافه معمولی به نظر محترم می رسد . از جلویم بلند می شود و سلام می کند . جوابش را می دهم . - ببخشید خانم حوا ؟؟!!!! - بله بفرمائید در خدمتم . - من قبلا هم مدرسه آمده ام که مراحمتون بشم اما شما تشریف نداشتید . - متاسفم من مشافرت بودم . البته به من چیزی نگفتن . حالا بفرمائید . - راستش من ........... هستم شمارو خواهر خانم آقای ............ معرفی کردند . منم واسه امر خیر مزاحمتون شدم . خدا بگم این خانم ........... را چی کار کنه !!! خوبه بهش گفتم دست از سر من برداره .... خوب بی خیال !!! حالا باید چی کار کنم ؟؟!!! مثل یک دختر خوب خجالت بکشم ؟؟!!!! و دست و پامو گم کنم ؟؟!!!! شایدم باید بلند شم و بگم آقا من اصلا قصد ازدواج ندارم آره خیلی محکم همینو می گم ...... نه بزار عاقلانه برخورد کنم مثل یک خانم خوب و اجتماعی : بله شناختم . بفرمائید من در خدمتم . لبخند نشست گوشه لبش : خوب راستش من یک بار دیگه هم اومدم شما نبودید . من سن شمارو پرسیدم متولد 65 بودید ؟ - بله - استخدام هم هستید . خوب حالا اگه شما سوالی دارید بپرسید من جواب بدم - خوب من چیزی از شما نمی دونم . اگه لطف کنید در مورد سنتون حانواده تون و کارتون کمی بگید ! - بله حتما .من متولد 58 هستم و ................................................. - می تونم بدونم ملاک شکا برای انتخاب چی هست ؟ - اول اخلاق . دوم احترام مخصوصا به پدر و مادرم می دونید بعضی از خانواده ها می خوان پسر رو از خانوادش جدا کنن طوری که حتی بتونه اونها رو ببینه - اما مسلما برای همه خانواده شون مخصوصا پدر و مادر خیلی مهم هستن . - ملاک های شما چی هستن ؟ - ایمان اخلاق صداقت احترام متقابل فرهنگ و چیزهای دیگه - ....................................................... -...................................................... شنیده بودم براش تیپ و قیافه طرف خیلی مهم هست . خودش باید بره اول ببینه و اگه پسندید بعد خانوادش برن . فکر نمی کردم منو بپسنده !!!! اما انگار پسندیده !!! همش لبخند می زنه . چه قدر هم صمیمی شده . از شما به تو تبدیل شدم . چایی نخورده داره پسر خاله می شه . خانوده اش 100 کیلومتر ی شهر هستن در یک روستا . بهم می گه : حالا ایشالا می برمتون اونجا رو بهتون نشون می دم . .... یا بهم می گه : من دل پر دردی درم باید بشینم واستون تعریف کنم به موقعش ...... البته شایدم حس کرده اومده مشاوره و فهمیده من آدمی هستم که سعی می کنم به مشکلات همه گوش بدم ..... اما نه انگار جدی شده ؟؟!!!!! بهم می گه : شما نیازی می بینید برای شناخت بیشتر منو دوباره ببینید ؟؟!!! چپ چپ نگاهش می کنم و می گم : خوب نمی دونم نظر شما چی هست ؟؟؟ - خوب بله البته برای شناخت باید مدت بیشتری سپری بشه اما گفتم شاید برای اینکه شما تصمیم بگیرد که ما بیایم خونتون یا نه نیاز بدونید باز همو ببینیم و بخواید سوالاتی بپرسید ؟!!! - خوب بله مسلما حتما . - می خواید شماره منو شما یادداشت کنید داشته باشید اگه نیاز شد باهام تماس بگیرید ؟!!! - خوب راستش فکر نمی کنم فعلا نیازی به شماره باشه . از قرار معلوم علف به دهن بزی مزه داده !!! یک دفعه ازم می پرسه : شما چرا این قدر دیر ازدواج می کنید ؟؟!!!! پسره پررو !!!! یک جوری می گه دیر انگار من دختر ترشیده هستم که التماسش کردم بیاد منو بگیره بهش نگاه می کنم و خیلی جدی می گم : خوب هر کسی توی زندگیش معیارهاش متفاوته مثلا واسه من اولویت اولم درسم بود بعد هم شغل در ضمن فکر می کنم من سن مناسبی واسه ازدواج دارم . اما شما جوری این حرفو بیان کردید که انگار یک پسر 16 ساله هستید فکر نمی کنید این شما هستید که در واقع خیلی دیر به فکر زن گرفتن افتادید ؟؟!!! - بله البته حق با شماست راستش من پارسال می خواستم با همکارم ازدواج کنم . جشن نامزدی هم گرفتیم اما متاسفانه برادراش خیلی دخالت می کردند و اینکه من متوجه شدم این خانم قبلا عقد کرده بوده و جدا شده و به من دروغ گفته واسه همین دیگه گفتم به درد من نمی خوره . البته جریانش خیلی مفصله باید بشینم براتون صحبت کنم من دل پر دردی دارم . خوب بعد از یک ساعت پر حرفی بالاخره رسیدم به اصل ماجرا . باید تصمیم می گرفتم که الان جریانو بگم یا نه ؟؟؟!!! اگه الان بگم امکان داره بره و اگر چند جلسه بعد بهش بگم امکان داره فکر کنه میخواستم ازش سو استفاده کنم یا فریبش بدم و ...... بهتره الان بدونه اون این قضیه براش مهم هست بزار اگه قراره بره همین الان بره . خیلی مهم هم نیست . این قدر باید بیان و این قضیه رو بشنون و برن که خدا داند .پس یک نفس عمیق کشیدم و بهش نگاه کردم و گفتم : حالا که شما این جریانو تعریف کردید اجازه بدید من هم یک مسئله رو عنوان کنم . مسئله ای که ترجیح می دادم خانوادم بیان کنن اما بهتره دیدم همین جا خودم بهتون بگم . من پارسال عقد کردم و بعد از 4 ماه جدا شدم . وقتی اینو می گفتم توی چشماش نگاه می کردم دلم می خواست بدونم عکس العملش چی هست . چهره اش تغییر کرد . انگار شوکه شد . صورتش سرخ شد . بهم نگاه کرد و با نوعی تشویش گفت : یعنی ثبت شد ؟؟؟ و من خیلی ریلکس و محکم و قاطع گفتم : بله هم عقد ثبت شد و هم طلاق . و باید بدونید که من هم شناسنامه ام رو عوض کردم . همچنان نگاهش می کردم . بیچاره خیلی شوکه شده بود . احساس کردم گیج شده و حتی نمی دونه دیگه چی کار باید بکنه . بهش گفتم : ببینید به هر حال این جریانو باید می دونستید . و هر چی زودتر بهتر . حالا بهتره برید فکراتونو بکنید و تصمیم بگیرید . در ضمن فکر می کنم دیگه حرفی نباشه . - بله نه ببیخشید از اینکه وقتتونو گرفتم . - نه خواهش می کنم . مشکلی نیست . - فقط من می تونم با مدیر مدرسه خداحافظی کنم ؟!!! - بله حتما . صداشون داره می آد من می رم و صداشون می زنم . خدانگه دار - خدانگه دار و من با خیالی راحت و آسوده به سمت دفتر مدرسه رفتم . خوشبختانه امتحان تموم شده بود . پس چادر و کیفمو برداشتم و تا بیام خونه . یکی از همکارا که خبر هم داشت آقا واسه چی اومدن بهم نگاه می کنه و با خنده می گه : چی کارش کردی بیچاره این قدر سرخ شده بود ؟؟!!! و من تنها به لبخندی اکتفا می کنم . ................................................................................... - امروز سالگرد تو بود . تورو ندیدم اما همیشه حست کردم . همیشه دلم می خواست باشی . شاید اگه تو بودی همه چیز جور دیگری بود . امروز توی آشی که واست پختن رشته ریختم و تو می دونی که بعد از اینکه واسه همه دعا کردم تنها چیزی ازت خواستم آرامش بود . پس بهم آرامش بده فقط همین . comment نظرات (32) گزارشی از سفر حوا ( حال نوشت 33) . . . نویسنده : حوا - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ سلام . من از سفر برگشتم . باید بگم که حالم خیلی خوبه و سفر خیلی خیلی بهم خوش گذشت . من با کلی انرژی های مثبت برگشتم . همسفرم عالی بود نمی دونم سفر برای اون هم به اندازه من خوب بود یا نه اما واسه من فوق العاده بود و من اینو با تمام وجودم ابراز می کردم . اگر دوباره شرایطی فراهم شود برای سفر با دختر خاله با کمال میل می پذیرم . او علاوه بر اینکه یک همسفر خوب هست یک دوست و همنشین عالی هم هست . ای کاش من هم بتوانم به فعالی و پویایی او باشم . خوب و اما از سفرم براتون بگم و تجربیاتی که در این سفر حاصل شد و پیشنهاداتی برای شما چشمک : خوب اولین اولویت ما برای سفر به تهران خرید کیف دوربین عکاسی بود که واسه من خیلی مهم و حیاتی بود آخه هنوز واسه دوربین یک کیف مناسب نخریده بودم و حمل و نقل ون واقعا واسم مشکل بود . پس با دختر خاله جان به خیابان جمهوری رفیتم . بعد از کلی گشتن و بررسی بالاخره یک کیف که به دلمان بنشیند و کارایی های لازم را برایمان داشته باشد یافتیم . مارک کیفم case LOGIC است مدل SLRC203 black . علاوه بر اون یک لنز UV ساده و یک فیلتر پولاریزه هم واسه دوربینم خریدم . گرچه خیلی چیزهای دیگه هم می خواستم اما بهتر دیدم کم کم این کارو انجام بدم بدون اینکه قرار باشه زیر قرض و بدهی برم . می بینید آینده نگر شده ام . دختر خاله جان فقط می خواست فیلتر بخرد اما از اون جایی که کیف دوربین هم چشمش را گرفت یک کیف هم مثل من خرید . و اما بعد از خرید لذت بخش برای دوربین به موزه هنرهای معاصر رفتیم و از نمایشگاه سوگ نگاره ها با موضوع حماسه کربلا بازدید کردیم که خوب بود . خوب خوبی این سفر به این بود که من و دختر خاله تقریبا هم رشته هستیم و عاشق این جور جاها . و من برای اولین بار به موزه هنرهای معاصر می رفتم همیشه تنها از جلوش رد شده بودم چون هر وقت می خواستم برم همراهیانم حوصله نداشتن اهل این جور جاها نبودن !!! بعد از اون رفتیم انقلاب برای خرید کتاب . من عاشق انتسارات یساولی هستم و هر وقت به انقلاب برم باید حتما سری هم به این انتشاراتی بزنم . و اما من تشنه کتاب چند تا کتاب هم خریدم . این بار چون دغدغه ذهنی ام عکاسی بود کتابهایی را که تهیه کردم در مورد عکاسی است . کتاب نقد عکس از تری برت را خریدم که یک کتاب خوب در مورد چگونگی نقد عکس است که می توان آن را تعمیم داد در مورد هنرهای دیگر از جمله نقاشی هم استفاده کرد . دیگری کتاب عکاسی در سفر است . که آن را مطالعه نکرده ام . و نظرم را باید بعد از خواندن بگویم که آیا مفید هست یا !!!!!! و اما یکی دیگر از جاهایی که برای اولین بار رفتم و عاشق آنجا شدم و به همه توصیه می کنم حتما برند و ببینند موزه مقدم است . که در حقیقت خانه آقای محسن مقدم است ایشون باستان شناس بودند که خانه شان را وقف موزه کرده اند . واقعا عالی بود و حیف هست کسانی که تهران زندگی می کنند یا اینکه به تهران مسافرت می کنند از این موزه بازدید نکنند . این موزه در خیابان امام خمینی قرار دارد . آقای مقدم به همراه همسر فرانسوی شون در این خانه زندگی می کردند و از همان ابتدا تصمیم گرفته بودند که هرگز بچه دار نشوند چون اکثرا در سفر بودند . به همین دلیل ایشون هیچ وارثی نداشتند. باید اعتراف کنم که واقعا بهشون حسودی کردم . می دونید با دیدن خونه شون احساس کردم که چه زوج خوشبختی بودند می دونید عشق و علاقه از در و دیوار این خانه می بارید و من وقتی وارد این خانه شدم احساس کردم که زمان برای همیشه متوقف شده است . وقتی از خانه بیرون می آیی باورت نمی شود که در این خیابان با این شلوغی و ..... یک همچین خانه ای می تواند وجود داشته باشد با آن فضا و ........ . دلم می خواد نظر کسایی رو که از این موزه دیدن کردند بدونم یا کسانی که به پیشنهادم عمل کردند و رفتند دیدند حتما بعدا برایم از احساستون بگید چون واسم جالب و مهم هست . و این سفر پایان یافت و توفه اش برای من یک دنیا آرامش و حس زندگی بود. comment نظرات (22) حوا خوب می شود ( حال نوشت 32) . . . نویسنده : حوا - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤ - شمارو نمی دونم اما من که دیگه حالم از خودم به هم خورد !!!! چیه آخه این داد و فغان و بی خوابی و افسردگی !!!!!!! بسه دیگه!!!!!! به هر حال واسه تنوع بد نبود اما به قول یکی از عزیزان اینا همش تلقینه ( اما من اصلا به خودم تلقین نمی کردم !!!! ) به هر حال اصلا بد نیست که فکر کنم آره آقا جون یک مدتی به خودم تلقین کردم اما حالا دیگه در جهت مثبت تلقین کنم . می خوام بگم حوا به زندگی برمیگردد . به هیجان ، شادی و ........ می دونید شایدم من اصلا جنبه دکتر روان شناس رو ندارم !! یا اصلا شاید هم چون به نوعی همه انتظار داشتن افسرده بشم بعد از یک شکست بزرگ خواستم روشونو زمین نندازم و مدتی این نقش رو پذیرفتم ( عجب خود درمانی من دارم آآآ می بینید ؟؟؟ !!!!) به هر حال دیگه حتی اگه بدم باشم می خوام که خوب باشم . من که مجبورم زندگی کنم !!! صبح از خواب بیدار شم و چه بخوام چه نخوام به آفتاب سلام کنم !! کار کنم !!! با دیگران حرف بزنم !! جواب گو باشم !!! غذا بخورم !!! راه برم !!! خرید کنم !!! و حتی بخندم !!!!!!!!!!!! با تمام افسردگی و غمگینی خودم سنگ صبور دیگران باشم و بهشون گوش کنم و حتی بهشون امید و دلداری بدم !!!!!! ای بابا پس دیگه بهتره که خوب باشم .بهتره حالا که می خوام به آفتاب سلام کنم لبخند بزنم و سلام کنم و بزار به جز حال و اکنون به هیچ چیز دیگری نیندیشم . نه گذشته بر باد رفته و نه آینده نیامده !!!!! پس نتیجه می دهد = حوا خوب است !!!!!!! - امتحانات دانش آموزان شروع شده است و فصل خوش به حالی معلمان و استرس دانش آموزان . من بیکارم 4 روز مراقبت دارم که گفتم آخرین روزها واسم برنامه بزارن . آخه می دونید دوشنبه این هفته دارم با دختر ِ دختر خالم که البته همکارم هم هست می ریم تهران . می خوایم بریم تفریح و بازدید و ملاقات و خرید و ....... هر چه پیش آید خوش آید . باید خدمتتون عرض کنم که ما خیلی ارتباط چندانی با هم نداشتیم تا وقتی که امسال با هم همکار شدیم . البته ایشون سابقه کاریشون خیلی بیشتر از من هست و من در مقابل ایشون یک جوجه بیش نیستم . ایشون فوق لیسانس نقاشی هستن و باید اعتراف کنم که کارشون خیلی خیلی عالی هست . و واقعا که از هر انگشتشون یک هنر می بارد . راستش باید اعتراف کنم که بهشون حسودی می کنم البته از نوع خوبش که خودمم پیشرفت کنم نه از اون نوع بدش که خدایی نکرده زبونم لال ایشون پس رفت کنن . من به نوعی در حال حاضر دلم می خواد الگم باشن . ایشون با اینکه چند سالی که نمی دونم چند سال هست از من بزرگتر هستن مجرد تشریف دارن می دونید چرا ؟؟؟ چون می گن : هر خاستگاری که می آد اول می پرسه ببخشید شما رسمی هستید ؟؟؟ یا ببخشید شما ماهیانه چه قدر حقوق می گیرید ؟؟؟ و از این دسته تازه گفتن : اونهایی که اینارو نمی گن و می تونن وارد مرحله بعد بشن من می بینم از این آدم هایی هستن که براشون قابل هضم نیست مثلا من پول بدم یک کتاب 100 هزارتومانی واسه خودم بخرم یا از این دسته موارد و چیزهای دیگه در رابطه با تفاهم اینا . آخ که من باید قبل از بزرگترین اشتباه با این دختر آشنا می شدم !!! اما حالا اشکال نداره ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است . خوب حالا از هنرهایی که از انگشتاش می باره اگه بخوام بگم اینکه : عکاس . نقاش . خطاط . ثفالگر . عروسک ساز . قلاب باف . گل دوزی . روبان دوزی . آشپزی و ............. تازه انگلیسیشون در حد تیم ملی و الان در حال فراگیری زبان فرانسه هستن . باید بگم توی کلی مسابقه و جشنواره هم مقام آوردن و نمایشگاه هاشون دیگه بماند . البته خانوادگی این جوری هستن هان !!! آخه خواهر کوچیکه هم باز از من نمی دونم چند سال بزرگتر هستن فوق لیسانس مهندسی شیمی دارن و ایشون هم برا خودشون برنامه ها دارن که دیگه تو تخصص من نیست . بعد برادرشون هم ( از اون جایی که من معیار سنجش سن هستم ) که از من کوچکتر هستن !!!!! مهندسی صنایع خوندن و علاقه وافری به هنر دارن و ایشون هم عکاسی می کنن و خلاصه اینکه واسه فوق هم امسال پیام نور قبول شدن اما از اون جایی که فقط دانشگاه دولتی اون هم از نوع روزانه را دانشگاه می دانند نرفته اند !!!! راستش من که لذت می برم از همچین خانواده ای . البته یک خوبی دیگه هم که دارند این هست که 2 خواهر و برادر خیلی با هم خوب هستن و از اینا که با هم برن سفر و کار کنن و آخ که من چقدر دلم می خواست یک خواهر یا برادر هم سن و سال خودم و پایه داشتم که دیگه همش غصه تنهایی رو نخورم !!!!!!! به هر حال اینهمه نوشتم که بگم من و همکارم داریم می ریم سفر و اگر این سفر بهم خوش بگذره و ببینم با ایشون همخونی دارم هان دیگه نمی تونید منو ببینید چون خودمو به آب و آتیش می زنم که هی پول جمع کنم و برم سفر همین آقا تمام . - و اما براتون بگم که اندر فواید خوب شدن حوا این بود که تمام دیروز رو حسابان خوندم با خواهر زادم حسابان کار کردم . فکر کنید !!!!!!! می دونم که می گید آخه تورو چه به حسابان اصلا مگه بلدی ؟؟!!!! اما باید بگم که من عاشق ریاضی هستم و شاید اصلا اگه به جای هنر رفته بودم ریاضی موفق تر بودم به هر حال از روی کتاب اول خودم می خوندم و یاد می گرفتم بعد به خواهر زادم یاد می دادم . واقعا برام لذت بخش بود . مامانم می گه اگه خودت این جوری درس می خوندی الان فوق قبول شده بودی !!!!!! به هر حال تمام دیروز تا 1 نصفه شب حسابان خوندم و هر وقت جواب مسئله ای را درست حل می کردم و رابطه ها را کشف می کردم ذوق مرگ می شدم . - خوب دیگه من می خوام برم ساکمو ببندم . برام دعا کنید که بهم خوش بگذره وگرنه دوباره می شم همون حوای بد !!!!!!!! گفته باشم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!. ادامه مطلب... comment نظرات (36) تمام شبهایم یلدا شده است ( حال نوشت 31) . . . نویسنده : حوا - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠ - همه آدمها با هر شرایط سنی که باشن با هر مدرک و تحصیلاتی و ...... گاهی توی زندگیشون احساس تنهایی می کنن . حتی اگر واقعا تنها نباشن . حتی اگر ازدواج کرده باشن ، خانواده داشته باشن و ...... پس اگر من گاهی احساس تنهایی کردم و این حسم رو فریاد زدم دلیل بر این نمی شه که می خوام خیلی سریع ازدواج کنم یا از اینکه کسی توی زندگیم نیست ناراحتم و به همین دلیل الان هر کسی بهم محبت کنه و بخواد بهم نزدیک بشه می تونه و ... و .... و . من فقط خواستم بنویسم تا کمی ذهنم راحت بشه همین . برای من نوشتن حکم قرص مسکن رو داره . نمی تونم توی دفتر بنویسم چون آدم های دور و برم به دفاترم دسترسی دارن و نوشته هامو می خونن و اصلا چیزی به اسم نوشته خصوصی براشون معنی نداره !!!! اما دست رسی به اینجا حداقل برای هیچ کدومشون امکان نداره و کسی از این جا خبر نداره و اما اگر می بینید که مطلب رمزدار نمی نویسم چون از اول این جا رو ساختم تا بنویسم و دیگران بخونن و اصلا درک نمی کنم کسانی رو که می نوسن اما رمز دار ؟؟!!!! اخه اگه قرار همه بخونن پس چرا رمز ؟؟؟!!! اگر هم قرار هست همه نخونن و تنها عده خاصی بخونن پس چرا اون مطلب رو براشون ایمیل نمی کنید ؟؟؟؟!!!!! به هر حال خوشم نمی آد . و من نظراتو نمی بندم چون دلم می خواد نظرات آدمهای دیگر رو بدونم . نظرات آدمهایی که با من فرق دارن و متفاوت از من زندگی می کنن . - من خوبم !!! من خوبم !!!! من حالم خوبه !!!!!! ممنونم . - خوب راستش من اصلا خوب نمی خوابم . دائم خواب می بینم . ادامه زندگیمو خواب می بینم و این ذهنمو خیلی خسته می کنه . صبح که از خواب بیدار می شم خسته تر از وقتی هستم که می خواستم بخوابم . از خواب متنفر شدم . فکر کنید خیلی مسخره هست که مثلا برای شاگردات سوال در بیاری و بعد بخوای و در خواب ببینی که سوال ها رو تحویل مدرسه دادی و شاگردات رو آماده امتحان کردی امتحان گرفتی و حالا داری ورقه ها رو صحیح می کنی . از دست شاگردات که درس نخوندن عصبانی بشی . یا از اینکه چرا بی دقتی کردن و ...... و بعد از خواب بیدار بشی و ببینی نه هنوز هیچ کدوم از این کارها رو انجام ندادی و هنوز باید امروز این کارو ها رو انجام بدی !!!!!! و موارد مشابه این . یا اینکه خیلی سخته که ساعت 12 یا 1 یا 2 باشه و همه خواب باشن سیاهی مطلق . اما چشم های تو هنوز برق می زنن و تو حس خواب نداری و حتی حس نداری که از جات بلند شی و بشینی . فقط توی تخت می چرخی و هی با پتو بازی می کنی و دلت می خواد حالا که همه خوابن تو هم بخوابی . دلت بخواد یکی بود تا باهاش حرف بزنی اما این موقع همه خوابن . موبایلتو بر داری و دفترچه تلفنت رو از اول تا آخر نگاه کنی و بعد ببینی همه خوابن و تو نمی تونی و حق نداری که کسی رو از خواب بیدار کنی !!!!!! بعد بری داخل پوشه بازی ها . چند دست تخته نرد بازی کنی و کلافه بشی و دوباره گوشیتو بزاری زیر بالشتت و عصبانی تر و کلافه تر سرتو ببری زیر پتو و چشم هاتو محکم به هم فشار بدی و از خدا بخوای که خواهش می کنم کمکم کن تا بخوابم !!!!!!!!! اما دیشب به بدی شبهای قبل نبود . دیشب قرص خواب خوردم . و یک عدد مسکن چون احساس درد داشتم . بعد وقتی رفتم بخوابم کسی بود که هنوز بیدار بود . این حس خوبی بهم می داد . با اینکه هزاران کیلومتر ازم دور هست اما اون هم بیدار بود . پند تا اس ام اس و خوب بود کم کم چشم هام گرم شد و خوابیدم . گرچه باز هم خواب دیدم اما نه اون قدر واقعی که صبح با خستگی بیدار شم و احساس می کردم چند ساعتی خوابیدم . ازش ممنونم . اون دوست خوبی هست . این روزا خدا کنارم هست اما باهام حرف نمی زنه . می دونید حس می کنم دوشادوش خدا ایستاده ام ، راه می رم ، گاهی به هم نگاه می کنیم و در چشم های هم زل می زنیم به هم اما نه من حرکتی می کنم و نه اون . اون هست حضورشو حس می کنم . نماز می خونم اما انگار حرفی بینمون رد و بدل نمی شه . من فقط نگاهش می کنم . شاید حرفام خیلی مسخره هست . شاید به عنوان یک مسلمون و خداپرست این حرفایی که می زنم گناه باشه . نمی دونم . من تنها حسم رو می گم از اون . اونی که آفریدم . خلقم کرد . منو ساخت . از اون می گم . باور کنید حسش می کنم . حتی ما به هم نگاه می کنیم . اما این وسط یه چیزی درست نیست . یک چیزی اشتباهه نمی دونم ..... نمی دونم ....!!!!!! شاید نیاز به زمان هست ..... آره می دونم درست می شه ... بالاخره درست می شه !!!! - راستش یادم رفت : شب یلدای خوبی رو براتون آرزو می کنم پر از شادی و خوشی و پر از خواب های راحت و آسوده . امشب تولد میتل هست . گرچه این جا رو هیچ وقت نمی بینه و نخواهد دید ک