تبلیغات
روانشناسی و مشاوره - خواب
روانشناسی خودمانی - مشاوره خصوصی
دانلود رایگان تست روانشناسی شخصیت شناسی و تیپ شناسی

دانلود تست شخصیت شناسی

جهت دانلود تست شخصیت شناسی، ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمایید. لینک دانلود بلافاصله به ایمیل شما ارسال خواهد شد.
پس از پاسخگویی به تستها طبق توضیحات صفحه اول آن، تیپ شخصیتی شما مشخص می شود. مشخصات کامل هر تیپ را می توانید در لینک زیر مطالعه نمایید.




ایمیل
 


ورود مستقیم به سایت روان مشاور


















iran-sanaat.mihanblog.com
iran-sanaati.mihanblog.com
iran-sanaye.mihanblog.com


iranesanati.mihanblog.com
irane-sanati.mihanblog.com
iranesanaati.mihanblog.com
irane-sanaati.mihanblog.com
iranisanat.mihanblog.com


به 22 تیر1387ساعت 1:52 توسط ساحل تنها | 29 نظر آخرین روز... موج ۱: تمام می شود...خیلی ساده...و من هنوز نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت...باورم نمی شود ۴ سال به این سرعت گذشت....انگار همین دیروز بود... اولین روز را هیچ گاه فراموش نمی کنم...پدر و مادر خوشحال بودند از قبولیم...از اینکه کنارشان می مانم و شهر دیگری نمی روم ...من اما خوشحال نبودم...برایم جذاب هم نبود...خسته بودم و بی تفاوت...فقط آرزو می کردم هر چه زودتر تمام شود... اما کم کم همه چیز برایم عادی شد...دوستان خوبی پیدا کردم...۴ سال را با هم بودیم...خاطراتمان در روزها و ثانیه های همین ۴ سال شکل گرفت...هر ترم که جلوتر می رفتیم بیشتر همدیگر را می شناختیم...بزرگتر می شدیم...تجربه هایمان بیشتر میشد...اما من نمی دانم چرا گاهی دلم هوای ترم اول را میکرد...همان ترمی که انگار همه صاف و ساده تر و پاک تر بودند!!! روزها به سرعت گذشت...به سرعت یک چشم بر هم زدن ترم آخر رسید...روزهای پایانی کارم شده بود شمردن ثانیه ها...دو هفته...یک هفته...۳ روز...۲ روز...۱ روز!!! آخرین کلاسمان دوشنبه ۱۳/۳/۸۷ بود که تشکیل نشد...چند روز تعطیلات و بعد شروع امتحانات... آخرین امتحان را شنبه دادم.با بی حوصلگی و دلتنگی تمام خوانده بودم...بعد از امتحان با چند تا از همکلاسی هایم خداحافظی کردم با همه اما نه!!!...بچه ها اصرار کردند شب خوابگاه پیششان بمانم اما نخواستم و نتوانستم!!! وداع همیشه برای من سخت بوده است...... ----------------------- موج ۲ : مدتهاست می خواهم بنویسم... از روزهای بدی که این مدت گذراندم...از خبرهای بدی که شنیدم...از اتفاقاتی که رخ داد و باعث شد دوباره فکری به حال سرنوشت نامعلومم کنم... اما دستم به نوشتن نمی رفت...دلم میگفت بنویس اما دستانم یاری نمیکرد ... ناگفته های زیادی هم برای تو داشتم اما انگار حکمت این است که همیشه ناگفته بمانند... ------------------------------------------------------------ موج ۳ : مدتهاست نیستم...مدتهاست نمی نویسم...مدتهاست به دوستان مجازی ام سر نزده ام...مدتهاست وبلاگی نخوانده ام...برای کسی کامنت نگذاشته ام و .... به حساب بی معرفتیم نگذارید... بگذارید به پای دلتنگیم!!! در اولین فرصت به دیدارتان خواهم آمد. چند هفته مانده به تمام شدن کلاس ها یکی از دوستانم برگه ای از امضاها و نوشته های همکلاسی هایم را به دستم داد. از من هم خواست امضا کنم و به یادگار چیزی بنویسم. می خواستند آن را در نشریه ای به مناسبت فارغ التحصیلیمان چاپ کنند. خواستم متن زیر را بنویسم اما هر چه گشتم جای خالی پیدا نکردم.ناچار فقط امضایی کردم. به سرعت گذشت، روزهای با هم بودنمان لبریز از خاطراتیم، تلخ یا شیرین و خوب می دانیم که حسرت خواهیم خورد، روزی به زودی بر این روزها... + نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 3:6 توسط ساحل تنها | 29 نظر عزیزم جشن میلادت مبارک... موج 1: خاله و شوهرش و دخترکوچکش خانه مان هستن.دور هم سریال "سرنوشت" را نگاه می کنیم.دراز کشیده ام.سرم روی پاهای دخترخاله است.لحظه های پایانی سریال است.لحظه های پایان انتظار و شروع وصال... اشک در چشمانم حلقه زده است. با گریه های بازیگران همراه می شوم... اشک هایم سرازیر می شوند...کاش لحظه های انتظار من هم اینگونه به پایان می رسید... کاش برمی گشتی ...کاش مثل این فیلم ها همه چیز خیلی خوب تمام میشد...کاش... موج 2: آزمایش های پروژه ام خیلی ساده خراب شد..مقصر هم خودم بودم.چون استادی را به عنوان استاد راهنما انتخاب کرده بودم که مناسب نبود.همه چیز را آسان می گرفت در صورتیکه کار آسان نبود. باید از نو شروع کنم...در جای دیگری و به کمک استاد راهنمای سمینارم. چهارشنبه به دیدنش رفتم. پرانرژی و خندان بود... مثل همیشه...از مشکلات کار گفتم ...از اینکه هنوز هیچ نتیجه ای نگرفته ام...از اینکه در ابتدای راهم و فرصتی باقی نمانده... حرف هایش را مثل همیشه راحت می زند.می گوید: تو سر درگمی، مثل کسی که در بیابانی برهوت مانده و نمی داند کجا برود... می گوید تو هنوز نمی دانی هدفت چیست و با این سردرگمی به هیچ جا نخواهی رسید!!! نصیحتم می کند مثل همیشه... موج 3: چه لحظه های شیرینی است وقتی که خواب هایم پر می شوند از عطر حضورت.بیا هر شب به دیدارم بیا... اون سال رو یادته؟؟؟...همون سالی که واسه خواهری با اینکه مامان نبود تولد گرفتیم...یادته تو هم هوس جشن تولد زده بود به سرت؟؟؟ یادته می گفتی منم می خوام واسه تولدم جشن بگیرم و دوستام و همکلاسی های دانشگاهمو دعوت کنم؟؟؟ یادته اون روزا چقدر برنامه می ریختیم؟؟؟چقدر می خندیدیم؟؟؟ یادش به خیر...دنبال یه فرصت مناسب بودیم واسه جشن...چه خواب و خیالاتی داشتیم و غافل بودیم...غافل از اینکه... کی فکرشو می کرد که یه دفعه همه چی بهم میریزه؟؟؟...یه دفعه اون اتفاق وحشتناک می افته؟؟؟...یه دفعه تو بیخبر میذاری میری؟؟؟ می دونی چی کشیدم وقتی دوستاتو سر خاکت دیدم؟؟؟همونایی که قرار بود واسه تولدت دعوتشون کنی؟؟؟همه شون اومده بودن اما نه واسه تولدت...اومده بودن واسه رفتنت!!! گریه کردم...جیغ کشیدم...صدات کردم...بهت گفتم پاشو...پاشو ببین همه ی دوستات اومدن...پاشو...مگه نمی خواستی جشن بگیری؟؟؟پس چی شد؟؟؟ جوابم رو نمی دادی...آخه خوابیده بودی...درست مثل فرشته ها ... و حالا ...یعنی همین امروز رو میگم...تولدته... امروز درست 28 ساله میشی ... تولدت مبارک عزیزم ... هر چند که 8 ساله شمع های تولدت این روز خاموشن.... هنوز نمی دونم چرا این شعر رو انتخاب کردم: دلم مثل یه جعبه است جعبه ی پر جواهر خونه به رنگ یاقوت اما خوشه به ظاهر حیف که زد و شکستش هر کی به دستش افتاد هر کی به دستش افتاد دلم مثل یه باغه باغ بهار نارنج واسه تن های خسته یه جای خلوت و دنج حیف که تو این زمونه عشقه که رفته از یاد عشقه که رفته از یاد شب تولد عشق دلم رو هدیه دادم به اون که عاشقم کرد منو داد بر باد هدیه رو وا نکرده پس فرستاد هدیه رو وا نکرده پس فرستاد + نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 3:34 توسط ساحل تنها | 38 نظر به صدای من کمی گوش بده... موج 1: امشب عروسی یکی از دوستای دانشگاهیم بود.همه ی دخترای کلاس رو دعوت کرده بود.اما فقط 9 نفر اومده بودن که با خودم میشدیم 10 نفر.بودن با دوستانم و دیدنشون همیشه برام لذت بخشه. موج 2 : روزای آخر ترم رو می گذرونم.هر چه به پایان ترم نزدیکتر میشم بیشتر دلم می گیره. جدا شدن از دوستام خیلی برام سخته. موج 3: تو این چند روز باقیمانده به پایان ترم باید کارای جلسه بحث و پروژه ام رو تموم کنم. چیزی به زمان ارائه نمونده ولی مطالب من هنوز کاملا جمع آوری نشده.هر کدوم یه جایی هستن. یه سری از ترجمه هام هم هنوز مونده. یعنی میشه تموم بشه؟؟؟ موج 4: از بعد از عید تا حالا خوابم باز بهم ریخته.شبا دیر می خوابم . کلی تو تختم جابجا میشم و فکر میکنم تا خوابم ببره.صبح ها هم به زور بیدار میشم. دلم واسه یه خواب راحت و آروم و بدون هر فکر و خیال و دغدغه ای تنگ شده. موج5 : به پای چوبی من تبر زده نگاه تو من نمی تونم برم، اما تو هی میگی برو آخه من کجا برم ، هر جا برم بازم تویی پیش پای لنگ من یکه و تنها می دویی تو و فاصله با هم یکی شدین من و پاهام به رسیدن ناامید کاش میشد می رسیدم تا بدونم تو و فاصله به هم چیا میگین من به تو نمیرسم ای همه ی خوبی من تو نه دور میشی نه نزدیک به پای چوبی من به پای چوبی من تبر زده نگاه تو من نمی تونم برم، اما تو هی میگی برو تو و فاصله با هم یکی شدین من و پاهام به رسیدن ناامید کاش میشد می رسیدم تا بدونم تو و فاصله به هم چیا میگین به صدای من کمی گوش بده دل به این خسته ی خاموش بده ببین از چی میخونم برای تو ای همه هستی من فدای تو تو و فاصله با هم یکی شدین من و پاهام به رسیدن ناامید کاش میشد می رسیدم تا بدونم تو و فاصله به هم چیا میگین "محسن چاووشی" + نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 1:54 توسط ساحل تنها | 32 نظر بی تابم آنچنانکه درختان برای باد... موج ۱: چهارشنبه ظهر از دانشگاه که برگشتم یه سر به مادربزرگ زدم. تنها تو اتاقش رو مبل نشسته بود. سلام کردم.نگام کرد و بعد آروم جوابم رو داد. به زور حرف می زد .نمی دونستم چی میگه. از میون حرفاش فقط اسم پرستارشو فهمیدم.صداش کردم تا بفهمم مادربزرگ چی میخواد.می خواست بخوابه. پرستارش دستاشو گرفت تا بلند بشه و راه بره. وقتی خوابید اشاره کرد برم طرفش. اشک تو چشاش جمع شده بود.با بغض پرسید: تو ساحلی؟؟؟ آتیش گرفتم... دلم گرفت.وقتی گذشته ها رو ورق می زنم و می بینم که مادربزرگ چی بود و چی شد ناراحت میشم.دلم بدجور می گیره.واسه همینه دلم نمی خواد زیاد برم پیشش.دیدنش تو این حال و روز عذابم میده. واسه من خیلی زحمت کشیده. وقتی بچه بودم و مامان میرفت سرِکار،جای من خونه ی اونا بود.خودش میگفت اینقدر بهت می رسیدم که بچگی هات همیشه تپل وچاق و سرحال بودی. عاشق گردش و تفریح بود.خنده رو لباش محو نمیشد.با این که پیر بود اما هنوز زیبایی جوانیش رو حفظ کرده بود.هر چی اذیتش می کردیم و بهش می گفتیم ناراحت نمیشد... همه چی خوب بود تا اینکه بابابزرگ فوت کرد.بعد از اون تو کمتر از یکسال از این رو به اون رو شد.یهو شکسته شد.دیگه نمی تونست کارای روزانه اش رو انجام بده. روز به روز شکسته تر و خمیده تر میشه.این روزا اگر پرستارش نباشه حتی نمی تونه بلند بشه!!! و حالا بعد از چند روز که رفتم دیدنش اول منو نشناخت. بعد هم زد زیر گریه. طاقت نیاوردم بمونم.مثل همیشه سریع برگشتم خونه. خدایاااا چی به روزش اومده؟؟؟ موج ۲: دیشب خوابتو دیدم.چقدر شیرینه دیدنت…چقدر آروم شدم... موج ۳: دوستان عزیزم اگر کم میام دیدنتون منو ببخشید. موج ۴: قسمت جدیدی به ساحل تنهاییم اضافه شده به اسم "یادگاری دوستانم" که شعرها و متن هایی که دوستان عزیز لطف می کنن و برام میفرستن و اغلب سروده های خودشونه رو تو اون قسمت میذارم. موج ۵: یاد روزای مدرسه و نیمکت ها و نمره های بیست بخیر... + نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 1:55 توسط ساحل تنها | 35 نظر کوه شدن اختیاری نیست... همیشه تسلیت گفتن به دیگران برام خیلی سخته. دلشو ندارم... انگار می خوام جون بدم...هر چند می دونم اون کسی که عزیزشو از دست داده تو این موقعیت خیلی به همدردی و بودنِ ما نیاز داره...می دونم تنها گذاشتنش تو این موقعیت اصلا خوب نیست...چون کشیدم...چون این لحظه های سخت رو تجربه کردم... دخترخاله دیشب دیروقت بهم خبر داد که بابا بزرگِ دوستم فوت کرده.باورم نشد.آخه هیچ کدوم از دوستام باهام تماس نگرفتن.می ترسیدم به خودِ دوستم هم زنگ بزنم...هنوز تو فکر این بودم که عصر یکی از دوستای دانشگاه بهم اس ام اس داد که دایی یکی از همکلاسی های صمیمیم هم فوت کرده. همون موقع داشتم با دوستام می رفتم بیرون.شب که برگشتم خونه از بابا که تازه از "بی بی حکیمه" اومده بود درباره فوت پدربزرگ دوستم پرسیدم.گفت آره راسته. مامان گفت با دوستام تماس بگیرم و تسلیت بگم...نمی دونستم چیکار کنم...کلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم به دوستم زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم...حالش خیلی بد بود.با مادرش و شوهرش مسافرت بودن که بهشون خبر میدن.مادرش تو راه حالش بد میشه.تا رسیده بودن بوشهر دیگه حال نداشتن.به تشییع جنازه هم نرسیده بودن. کلی با هم حرف زدیم. بهش قول دادم تو اولین فرصت برم دیدنش. به اون دوستم هم چندبار زنگ زدم، اما موفق نشدم باهاش حرف بزنم.بهش اس ام اس دادم.فردا سعی می کنم حتما بهش زنگ میزنم... جون می کــَنیم تو زندگی حس می کنیم که زنده ایم جوونی ها رو باختیمُ و فکر می کنیم برنده ایم نشون میدیم که کوهیمُ و هیچکی حریفمون نشد کوه شدن اختیاری نیست زندگی مهربون نشد تا یک شکسته می بینیم واسش چه اشکا روونه خودمونم خوب می دونیم که از دلِ تنگمونه هی میشکنیم، می سوزونیم اصلا مهم نیست واسمون اما تا ما رو میشکنن می نالیم از دست زمون... "رضا صادقی" - بی بی حکیمه خواهر امام رضاست. زیارتگاهش در چند کیلومتری بوشهره.معجزه های زیادی هم داره.خیلی ها ازش ناامید برنمی گردند. - از دوستای خوب و مهربونم که تو پست قبلی تولدم رو تبریک گفتند تشکر می کنم.مرسی + نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 23:30 توسط ساحل تنها | 24 نظر در سالگرد سلام من به دنیا... مرا کسی نساخت ٬ خدا ساخت ٬ نه آنچنان که" کسی می خواست" ٬ که من کسی نداشتم ٬ کسم خدا بود ٬ کس بی کسان. او بود که مرا ساخت ٬ آنچنان که خودش خواست ٬ نه از من پرسید و نه از آن" من ِ دیگر"م. من یک گل ِ بی صاحب بودم. مرا از روح خود در آن دمید و ٬ بر روی خاک و در زیر آفتاب ٬ تنها رهایم کرد. " مرا به خودم واگذاشت". عاق آسمان! کسی هم مرا دوست نداشت ٬ به فکرم نبود......... هبوط"دکتر شریعتی" - نمی دانم مبارک است یا نه؟؟!! ـ بازگشت به روزهای خوب گذشته و دیدن دوباره تان بهترین هدیه برای من است. + نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 3:13 توسط ساحل تنها | 19 نظر دریاب مرا دریا... بردار و ببر دریا ، این پیکر بی جان را بر سینه ی گردابی ، بسپار و بیا دریا تو ، مادر بی خوابی ، من کودک بی آرام لالایی خود سر کن ، از بهر خدا دریا. دور از خس و خاکم کن ، موجی زن و پاکم کن . وین قصه مگو با کس ، کی بود و کجا ؟ دریا! "فریدون مشیری" موج 1 : مامان و بابا امروز رفتند کربلا...موقع رفتن دل مرا نیز با خود بردند...خداحافظی نمی کنم...چون طاقتش را ندارم...فقط نگاهشان می کنم و اشک می ریزم...اشک هایم پشت عینک آفتابی ام پنهان می شوند...کسی نمی فهمد...چقدر خوب است!!! چقدرسفر کربلا را دوست داشتم... دلنشین بود و به یاد ماندنی... چه آرامشی گرفتم...برایم مثل خواب بود...خوابی که کاش دوباره می دیدم.... موج 2 : دلتنگی و خاموشی ام همچنان ادامه دارد...این روزها هر کس مرا می بیند نگران می شود... می پرسند:چرا ساکتی...خنده هایت کو؟؟؟...و من... همچنان سکوت می کنم.... موج 3 :دیروز نتوانستم به دیدنتان بیایم...تمام روز انگار چیزی گم کرده ام...بی حوصله تر می شوم... دلم این روزها بیشتربرایتان پر می کشد...بیشتر غصه دار می شود...چقدر این روزها گذشته را مرور می کنم و شب ها به این امید می خوابم که لحظه ای شما را ببینم...اما ....انگار بیهوده تلاش می کنم... دیشب خواندن نوشته های دوستی در مرگ عزیزش دیوانه ام کرد...تمام لحظه هایش را میشناسم...تمام دردهایش را کشیده ام...می خواندم و گریه می کردم...می خواندم و تکرار میکردم... در تختم دراز می کشم که بخوابم...اما دلتنگی اجازه نمی دهد...بغضم دوباره سر باز می کند...گریه می کنم...آنقدر که نمی دانم کی خوابم می برد.. موج 4: گفته بودین بگویم از کجا هستم : از جنوبم...از دریا...از شهری که مردمانش به خونگرمی و مهربانی شناخته می شوند... از دیار نخل ها...از بوشهر ... و دریایی که اینقدر عاشقانه در نوشته هایم از آن یاد می کنم و دیدنش همیشه آرامم می کند، همان خلیج همیشه فارس است...و شهر زیبا و کوچک من در آغوش این دریا خفته است... دریای شهرم موج 5 :از من نخواهید بگویم این دردها برای چیست...نخواهید بگویم این دلتنگی ها برای کیست...نمی توانم...تا می خواهم حرف بزنم بغضی عظیم سد راهم می شود...به یادآوری آن روزها وحشتم می اندازد...برایم دردناک است...نمی توانم...فرصت می خواهم...کمکم کنید.............. در هر غروب ، در امتداد شب ، من هستم و تمامت تنهایی . با خویشتن نشستن. در خویشتن شکستن. این راز سر به مهر، تا کی درون سینه نهفتن. گفتن. بی هیچ باک و دلهره گفتن. یاری کن ، مرا به گفتن این راز ، باز یاری کن. "حمید مصدق" ********************************************************************* دوستان عزیزم: دوست دارم بدونم شما هم اهل کجای این آب و خاک هستین.تو نظرات حتما بگین. + نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 18:4 توسط ساحل تنها | 25 نظر نگریستن... خورشید از سینه ی دریا سر زده است و من - در حالی که همه ی بودنم ، تمام زندگی کردنم ، به یک " نگریستن" مطلق بدل شده است- چشم در قلب مذاب خورشید دوخته ام و همچون شمع – که در "گریستن" خویش ، قطره قطره می میرد- ذوب می شوم و محو می شوم و پایان می گیرم. ::دکتر شریعتی:: موج 1: دیشب قرار بود ساعت 12 مامان و خواهری برن شیراز و صبح امروز با پرواز 10.5 برن مشهد.ساعت 1 اتوبوس حرکت کرد.پسردایی مثل همیشه اومد که مثلا اون موقع شب منو برسونه خونه.دختر خاله کوچیکه هم اومد بود که شب پیشم بخوابه.پسر خاله هم وقتی منتظر حرکت اتوبوس بودیم رسید.بعد از حرکت اتوبوس هم من و دختر خاله رو رسوندند خونه و رفتند. تا حوالی ساعت 3 بیدار بودم...خیلی خسته بودم...اما خوابم نمی برد...بابا قرار بود صبح زود بیاد. نمی دونم کی خوابم برد....با صدای موبایلم از خواب پریدم...پشت خط بابا بود...زنگ زده بود که برم دنبالش...اما من اونقدر گیچ وخواب آلود بودم که نمی دونستم چی میگم و چی شد.وقتی به خودم اومدم که بابا رسیده بود خونه.ساعت حدودای 5 صبح بود. موج 2: بابا سوغاتی برام عروسک آورده بود.از اونایی که شعر می خونند...بعد از این همه سال هنوز نمیدونه من از چه عروسک هایی خوشم میاد!!! موج 3: این چند روز که مامان نیست مثلا شدم خانم خونه.بیچاره بابا.دلم براش میسوزه.حتما دچار سوء تغذیه میشه!!! موج 4 : شنبه که می رفتم دانشگاه تو راه حس کردم ماشین خیلی سنگین و به زور حرکت میکنه.بعد از کلاس از یکی از پسرای همکلاسیم که ماشین داره کمک خواستم.یه ذره با ماشین ور رفت.گفت فکر کنم از صفحه کلاچه.با راننده های دانشگاه هم صحبت کرد.نظر اونا هم همین بود. روز بعد وقتی از کلاس اومدم بیرون منتظرم ایستاده بود.گفت: چیکار کردین؟؟؟ماشین رو بردین تعمیرگاه؟؟؟ وقتی فهمید هنوز نرفتم کلی نصیحتم کرد که خطرناکه و حتما ماشین رو ببرم تعمیرگاه و ... با دایی تماس گرفتم.گفتم ماشین خرابه. به مامان هم چیزی نگه...چون زود نگران میشه و فکر می کنه تصادف کردم. دایی گفت برم پیش یکی از دوستاش تا ماشین رو ببره واسه تعمیر. یه ذره ماشین رو دستکاری کردند که فعلا بتونه حرکت کنه. موج 5: این چند روز تو دانشگاه با دوستام همش بحثمون سر این بود که این 4 سال چقدر زود گذشت.یکی می گفت این مدت خودش عمری بود...دیگری می گفت چقدر بزرگ شدیم...اون یکی نظرش این بود که تو این مدت خیلی عوض شدیم... با خودم میگم :یعنی منم عوض شدم؟؟؟...بزرگ شدم؟؟؟...تغییر کردم؟؟؟ فقط میدونم که از حالا دلتنگ شدم.... + نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 17:41 توسط ساحل تنها | آرشیو نظرات تو همین جایی همیشه... موج 1:فردا شروع ترم جدید و شروع آخرین ترمی است که میرم دانشگاه .تو 4 سال تحصیلم همیشه منتظر چنین روزی بودم و حالا نمی دونم به چه علت از آغازش وحشت دارم.یه جورایی دلم نمی خواد این ترم شروع بشه!!! شاید چون بعد از اون دیگه نمی تونم همکلاسی ها و استادام رو که به دیدنشون عادت کردم و اون همه خاطره های خوب و بد ازشون دارم ببینم. موج 2:آخرین نمره ام رو امروز یکی از دوستام تلفنی بهم گفت.از 4 تا امتحانای این ترمم نمره ی 2 تاشون خوب بود و 2 تای دیگه اندکی که نه ، خیلی زیاد بد بود. موج 3: بابا یکشنبه از مسافرت میاد.. روزایی که نیست نمی دونم چرا اینقدر مشکلات برامون پیش میاد. وقتی میره جاش خیلی خالیه. خدای خوبم همیشه مواظب همه ی پدرا و مادرا باش. موج 4: نگاهم را جز به نیکی باز نخواهم کرد. اگر نوشتارم بوی غم می دهند ، دلیل غمگین بودنم نیست، دلیل شادی ای است که از آن محروم مانده ام . با تو بودن را برای شاد زیستن ، برای خوب زیستن ، برای پاک زیستن ، می خواستم . و دریغ از دست دادن این فرصتهاست که به غم می نشاندم. موج 5:کسی می دونه این آهنگ مال کیه؟؟؟ کوله بار غربت، لایق شونه ات نیست نرو از آغوشم ، هیچ کجا خونه ات نیست... + نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 23:4 توسط ساحل تنها | آرشیو نظرات کمد قدیمی... کمد اتاقم را خالی می کنم.می خوام از اتاق بیرونش کنم...شاید هم آن را به کسی دهم...قدیمی و خراب شده ...کشوهایش پر از کتاب و کاغذ و وسایل قدیمی است.وسایلی که سالهاست فراموش شده اند.برگه های امتحانی دبیرستانم... دفترهای نقاشی و خطاطی ام ...چند عکس قدیمی...جزوه های کنکور...و یک عالمه خرده ریزه ی دیگر. کشوها را وسط اتاق خالی می کنم و مشغول بازرسی وسایلشان می شوم.آنهایی را که دیگر به دردم نمی خورند روانه ی آشغالی و آنهایی را که هنوز به درد بخور و پر خاطره اند گوشه ای می چینم .در میان انبوه این خرت و پرت ها 2 نوار قدیمی پیدا می کنم....لبخند می زنم...این نوارها را یادت هست؟؟؟ بیخیال تمیز کردن و جمع و جور کردن وسایل می شوم.نوارها را درون ضبط می گذارم ... اولی، نوار قصه است ...ولی لا به لای قصه بعضی جاها صدا قطع می شود و صدای من و تو می آید...احتمالا مشغول شیطونی هستیم...می خواهیم نوار قصه گوش دهیم ولی دکمه ها را عوضی می زنیم و صدایمان ضبط می شود... 3 یا 4 ساله باید باشم...یک دختر بچه ی شیطون و جیغ جیغو...و تو ۷ یا ۸ سال داری...و مثل همیشه آرام ... نوار دوم را می گذارم.این یکی پر از صدای ماست. در ابتدای نوار صدای بابا میاد که میخواد منو ببوسه ...منم جیغ می زنم میگم نه بابا. نههههههههههه. ..بعد یهو صدای خنده هام بلند میشه...از ته دل می خندم...بعد تو سخنرانی می کنی...از کلمه های گنده وقلمبه استفاده می کنی...مثل همیشه انشاهات بی نظیره...می گی: ما نمی ترسیم...ما در راه خدا می رویم...خدا خیلی قویه...زورهمه ی دشمنان رو داره... فکر کنم اون روزا باید روزای جنگ باشه!!!...چون وسط حرفات از رزمنده ها هم یاد می کنی... تو همچنان سخنرانی می کنی و من همچنان از ته دل می خندم...چه خنده ی دلنشینی...چقدر دلم از این خنده ها می خواهد...خنده ای با تموم وجود... از خنده های بچگیم خنده ام می گیرد...ولی این خنده فقط چند ثانیه طول می کشد... یک دفعه می زنم زیر گریه...دلم یک آن هوایت می کند...هوای تو...هوای روزای خوب کودکی...هوای روزهای بیخیالی و بازیگوشی ... چشم هایم می بارند و کودک شاد درون نوار، فارغ از غم ٬ می خندد.... + نوشته شده در پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 23:8 توسط ساحل تنها | آرشیو نظرات شام غریبان... شمع زنی دیشب با خواهری و دختر خاله و دختر دایی رفتیم شمع زنی.پسر خاله ما رو رسوند.رفتیم قدمگاه و بعد محله های قدیمی شهر.شلوغ است.تقریبا بیشتر مردم شهر آمده اند. شمعی بر می دارم تا روشن کنم.می گویند باید آرزو کنم.می مانم... چه آرزویی؟؟؟ چند جای دیگر هم می رویم و شمع روشن می کنیم...اما من در پی آرزویم...آرزوهای گمشده ام...خدایا از تو چه بخواهم؟؟؟ دیگر شمعی رو